چرا.....؟؟؟؟؟

روزها بی تو می گذرند و شب ها با تو نمی گذرند
تمام درد من این است...
اصلا خوب نیستم
اشک می آید
و تصویر زنی که پشت پلکهایم سیگار می کشد را تار کرده است
شعر دارد در من پیر می شود
اصلا خوب نیستم...
اشک می آیدچاره ای کن...!
می خواهم تو را آرزو کنم اما می دانی چیست...!؟
ب ساعت من دیگر دیر شده
وقت مردن است
دیگر رمقی نیست
وقتش رسیده تمام شود...
دلـــم کــه هــوای بــودنــت را مـی کنــد
مــی آیـم و ایـنـجـا بـرای تـو...
مـی نـویـسم کـه تـو بـخـوانـی...
امـا حـیــف
تــو نـمـیخـوانـی
و دیگــران مـی خـواننــد دلــداری ام می دهـنـد
مـی دانـی ...!
دلــم مـی گـیــرد
دلـم مـی گـیـــرد از ایـنـهـمـه غـمـخـوار
کـه یـکـیشـان هـم ردی از تـو نـدارد
مـیـدانـی...!
تـنـهـا دوای دردم تـویـی
پـس کـجـایـی ...!؟
دلـم مـی گـیــرد از عـاشـقـانـه هـای بـرای تـو
کـه بـه مـقـصـد نـمـی رسـد
دلـم مـی گـیـرد از نـبـودنـت
حـیـف کـه ایـن عـاشقـانـه هـا
بـرای تـوسـت و امــا دیـگـران مـی خـوانـنـد و
ب یـاد عـشـق خـودشـان مـی افـتـنـد...
من
عادت کرده ام
هر صبح
قبل از باز شدن چشم هایم
دوستت داشته باشم ؛
وَ برایم مهم نباشد که تو
درکجای این شهرِ شلوغ
به فراموش کردنم مشغول هستی ...
کـوه بـا نـخستیـن سنـگـ هـا آغـاز مـی شـود
و انـسـان بـا نـخستیـن درد
در مـن زنـدانـی ستـمـگــری بــود
کـهـ ب آواز زنـجیــرش خـو نـمـی کـــرد
"مــن بـا نـخستیـن نـگـاهـ تــو آغـاز شــدم"...!
برای تو می نویسم . . .
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست . . .
برای تویی که قلبم منزلگه عـــشـــق توست . . .
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست . . .
برای تویی که تمام هستی ام در عشق تو غرق شد . . .
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است . . .
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی . . .
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی . . .
برای تویی که هر لحظه دوری ات برایم مثل یک قرن است . . .
برای تویی که سـکوتـت سخت ترین شکنجه من است . . .
برای تویی که قلبت پـاک است . . .
برای تویی که در عشق ، قـلبت چه بی باک است . . .
برای تویی که عـشقت معنای بودنم است . . .
برای تویی که غمهایت معنای سوختنم است . . .
برای تویی که آرزوهایت آرزویم است . . .
برای تو . . .
باد خنک که به صورتم می خورد
تمام غمهایم را فراموش می کنم. . .
گویی همه را به دست باد می سپارم
باد که لا به لای موهایم می پچد،
خاطرات خوش گذشته به سمتم هجوم می آورند. . . !!!
راستی خدا. . .
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم می خواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم می خواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را
شکستند
دلم می خواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه می خواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم می خواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم می خواهد . . . .
می شود باز هم کودک شد. .؟؟
راستی خدا..!
دلم فردا هوای امروز را می کند...
گاهی می سوزد ،
گاهی تنگ می شود وحتی گاهی . . .
گاهی نه ، خیلی وقت ها می شکند !
اما هنوز می تپد . . . !
با این دل دوست دارم که . . . . .
که یـک روز بـآ شمـآ آشـنآ مـی شوند!
بآ افکـآرِ شـُمآ !
بآ حـرف هآی شـُمآ !
بآ دستهآی شـُما !
بآ رویآهآی شـُمآ !
بآ تک تک لحظه هآی شـُمآ !
یک روز ناگهآن حوصله شآن سر می رود !
دلـشـآن رآ و دستهآشآن رآ و حرفهآیشان رآ و خوآبشآن رآ پـس می گیریند !
و غریـبه هـآیی می شوند بـآ خـآطـرآتـی که پـُر می کنند :
افـکارتـآن رآ ،
دستهآیـتآن رآ ،
خـوآب هـآیتـآن رآ ،
رویـآ هآ و تـک تـک لـحـظـه هـآیـتـآن رآ
یک روز نـآگهآن حوصـله ی شـُمآ سـر می رود !
غریـبه هآیی می شوید کـه خودتـآن رآ تـَرک مـی کـنیـد . . . !
ديــر فهــميدم که مــخاطب " خــاص " مــن
متــعلق بــه " عــــــــــام " بــود !!!

تیک تاک ساعت فریاد مرگ ثانیه هاست،
اما دوستی ها هیچ وقت نمی میرند . . .
ولنتاین مبارک. . .
اين آرامشِ ظـاهــرم
گمـراهت نکنـــد . . . !
در درون
خــانـه بر دوشــم . . .
دوست داشتنی ترین شغل دنیاست . . .
مرخصی ندارد ،،،
حتی وقت استراحت ندارد ،،،
حقوق و مزایا ندارد ،،،
بیمه ندارد ،،،
ترفیع و پست و مقام ندارد ،،،
استعفا یا اخراج شدن ندارد ،،،
بازنشستگی و از کار افتادگی هم ندارد ،،،
با این حال دوست داشتنی ترین شغل دنیاست ،،،
عاشق تو بودن . . . !
پوســــــــــــــــت کشیده ی شب می کشم . . . !
چراغ های رابطه تاریکــــــــــــــــند کــــــــــــــــسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کــــــــــــــــرد . . .
کسی مرا به میهمانی گنجشکــــــــــــــــ ها نخواهد برد . . . !
بیشتر از قبل حال همه را می پرسم…
سنگ صبور غم هایشان می شوم….
اشک های روی گونه هایشان را پاک می کنم….
اما…
یک نفر پیدا نمی شود که دست زیر چانه ام بگذارد
سرم را بالا بیاورد و بگوید:
حالا تو برام بگو
چی شده ؟؟؟
تلخ تر از تلخ !
زود می رنجم !
انگار گمشدهام !
حتی گاهی میترسم ! ! !
چه اعتراف بدی !
شاید لحظه کوچ به من نزدیک شده !
دلم هوای سردی غربت دارد . . .
شاید کسی دارد خفه می شود پشت یک بغض . . .
یادم باشد وقتی آمدی راز بزرگی را به تو بگویم ،
این که در نبودنت آسمان آبی نیست . . . !
در این دنیا سراب محکوم است به پوچی...
پرستو محکوم به کوچ کردن...
شمع محکوم به اشک ریختن...
خارها محکوم به تنهایی...
روز محکوم به غروب کردن...
شب محکوم به انتها رسیدن...
قلب با همه ی پاکی و صداقتش محکوم به دوست داشتن...
و چه محکومیتی شیرین تر و دلپذیرتر از این است...!؟
اما ای کاش همه این محکومیت زیبا را می پذیرفتند...
ای کاش...
گاه یک "نغمه" آنقدر دست نیافتنی می شود که با آن زندگی می کنیم . . .
گاه یک "نگاه" آنچنان سنگین می شود که چشمانمان رهایش نمی کند . . .
گاه یک "عشق" آنقدر ماندگار می شود که فراموشش نمی کنیم . . .
انسان مدرنـــی باشــــم
و هــر بار که دلتنـــــــگ میشــــوم
بـه جای بغـــــض و اشــــک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم کــه
هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افســــــــرده میکنـد . . . !
وقتی خداوند از پشت ، دستهایش را روی چشمانم گذاشت
از لای انگشتانش آنقدر محو دیدن دنیا شدم
ک فراموش کردم منتظر است نامش را صدا کنم . . .